فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
184
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
البَرِيد - ج بُرُد : نامه بر ، پيك ، ادارهى پُست ؛ « ادَارَةُ البَرِيد وَالْبَرْق » : ادارهى پست و تلگراف ، دفتر امانات پستى ، نامهها و بستهها و فرستادههاى پُستى اعم از زمينى يا دريائى يا هوائى . - اين واژه فارسى است - البَرِيدِيّ - منسوب به ( البَرِيد ) است ، - ج بَرِيديون : پيك پست كه با اسب مرسولات پستى را برساند . البرِيز - ج برِيزَات ( ف ) : پريز برق . - اين واژه فرانسه است - البرِيفِه - مدرك تحصيلى دوره ابتدائي . البَرِيق - درخشندگى ، تابندگى . البَرِيم - ريسمانى كه از دو نخ تابيده شده باشد ، نخ و هر چه كه تافته شود . البَرِيمَة - [ برم ] ( حي ) : مَتّه ، وسيلهاى كه با آن چيزى را سوراخ كنند . بَزَّ - - بَزّاً و بِزَّيْزَى هُ : بر او چيره شد ، او را چپاول و غارت كرد ، - الشيءَ مِنْه : آن چيز را به زور از وى گرفت . البُزّ - ج بَزاز و أَبْزَاز : پستان انسان ، سر پستان حيوان ، چوب سيگار . - اين تعبيرات در زبان متداول رايج است . البَزّ - ج بُزُوز : جنگ افزار ، جامههاى كتانى يا پنبهاى . البَزَّار - تخمه فروش ، فروشندهى دانههاى گياهى . البَزَارِيّ - بد ساخت . - اين واژه در زبان متداول رايج است - البَزَّاز - پارچه فروش ، بزّاز . البِزَازَة - پارچه فروشى ، بزّازى . البُزَاق - آب دهان . البَزَّاق - جانورى است از تيرهى رابها يا حلزونيها كه معمولا در مناطق سرد و زمينهاى نمناك زيست مىكند و از گياهان زمين مىخورد . البَزَّاقَة - ( ح ) : واحد ( البَزَّاق ) است . البِزَال - در شيشه بازكنى ، سوراخ كن . البَزَبُورط - گذرنامه . - اين واژه ايتاليائى است - البِزَّة - اسلحه ، جنگ افزار ، لباس رسمى ، هيئت ، اندام . البَزْدَرَة - شغل و حرفهى بيزار . - اين واژه فارسى است - بَزَرَ - - بَزْراً الحبوبَ : دانهها را كاشت ، بذر افشانى كرد ، - الإنَاءَ : ظرف را پر كرد ، - الْقِدْرَ : در ديگ ادويهى خوشطعم كنندهى غذا ريخت ؛ « فُلانٌ بَزَرَ كلامَهُ و تَوْبَلَهُ » : فلانى بسيار سخن گفت و آن را افزايش داد . بَزَّرَ - تَبْزِيراً القِدْرَ : مترادف ( بَزَرَهَا ) است . البِزْر - بُزُور : هر دانهى قابل كِشت ، - ج ابْزَار و جج أَبازِير : ادويهى خوشبو و خوش طعم كنندهى غذا ؛ « مِثْلِي لَا يُخْفى عَليهِ ابازِيرُكَ » : فزونى گفتار تو بر امثال من پوشيده نيست . البِزْرَة - واحد ( البِزْر ) است . بَزَغَ - - بَزْغاً و بُزُوغاً تِ الشمسُ : خورشيد بر آمد ، - الحَاجِمُ اوِ الْبَيْطَارُ : حجامتگر يا دام پزشك نيشتر زد و بريد ، - دمَه : خون او را ريخت . بَزَقَ - - بَزْقاً : آب دهان انداخت . البُزُق - طنبور كه از ابزار و آلات موسيقى است ؛ « البَاش بُزُق » : گروهى از سربازان اسب سوار - اين تعبير تركى است - بَزَلَ - - بَزْلًا الشيءَ : آن چيز را شقه و دو نيم كرد ، سوراخ كرد ، - الشرابَ : مى را تصفيه كرد ، - الامرَ : آن كار را اجرا و قطعى كرد . بَزَّلَ - تَبْزِيلًا الشيءَ و الشرابَ : آن چيز يا مي را تصفيه كرد ، - رَأيَهُ : انديشهى نوينى آورد . البُزْل - ( ح ) : گونهاى بز كوهى نر . البَزْل - مص ، سختى ، - ( طبّ ) : بيرون كشيدن آب از شكم بيمار . البَزْلَاء - انديشهى خوب ؛ « امْرَأَةٌ بَزْلَاءُ الرَّأْيِ » : زن نيكو انديشه ، بلاى سخت . البُزُورِيّ - ج بُزُورِيُّون : فروشندهى دانهها ، فروشندهى ادويهى خوشبو كنندهى غذا . بَسَّ - - بَسا الابلَ : شتران را به آرامى چرانيد ، شتران را با گفتهى ( بِسْ بِس ) نهيب زد . بَسْ - اسم فعل است به معناى ( يَكْفِي ) : كافى است . البَسّ - ج بِسَاس ( ح ) : گربه ، كوشش . البِسّ - ج بِسَاسِ : مترادف ( البَسّ ) است . البَسَابُورط - گذرنامه . - اين واژه ايتاليائى است - البَسَاط - زمين پهن و فراخ . البِسَاط - ج بُسُط : گليم ، حصير ؛ « طَرَحَ مَسْأَلَةً على بِسَاطِ الْبَحْثِ » : مسأله را براى مباحثه مطرح كرد ؛ « طَوَى البِسَاطَ بِمَا فِيهِ » : امر را قطعى كرد . البَسَاطَة - سادگى - بى آلايشى . البَسَالَة - دليرى - كراهت . البَسَّام - آنكه بسيار لبخند زند . بَسْبَسَ - بَسْبَسَةً بالغنم أو الإبل : گوسفندان يا شتران را با گفتن « بِسْ بِسْ » صدا زد ، - بهِ : به او گفت ( بَس ) يعنى كافى است . بُسْ بُسْ - مترادف ( بِسْ بِسْ ) است . بِسْ بِسْ - صدا زدن يا نهيب دادن به گوسفندان و شتران . البُسْتان - ج بَسَاتِين : باغ و بستان كه دور آن را ديوار كشيده باشند . البُسْتَانِيّ - دارندهى باغ ، كارگر باغ و كشاورز ، - مِنَ النَّبَاتِ : گياه و درخت كه در باغها كشت شده باشد ، بر خلاف ( البَرِّيّ ) است . البِسْتْرَيْنه - هديه و ارمغان نزد مسيحيان به مناسبت آغاز سال نو . - اين واژه ايتاليائى است - البَسْتَنَة - ( ز ) : دانش كشاورزى باغها و بستانها . البَسْتُونِيّ - يكى از نشانههاى ورق بازى كه بگونهى سرنيزه است . - اين واژه ايتاليائى است - بَسَرَ - - بَسْراً القرحةَ : زخم را فشرد و روى آن را بست ، - هُ : او را آزرد ، وى را شتابانيد ، - الْحَاجَةَ : رفع نياز را بى موقع خواست ، - النَّخْلَةَ : نخل خرما را پيش از موقع پيوند زد ، - النَّبَاتَ : گياه تازه را